مولف ناشناخته
147
تاريخ شاهى ( فارسى )
درنگذرى تا سخن من نشنوى و حاجت من به كرم برآرى . سلطان گفت حاجت بازنماى ، پير زال گفت زنى مردمزادهام و از روز نيك به روز بد افتاده ، زمينى موروث داشتم از دست من بشد و چنين روزى [ 286 ] در درويشى مرا پيش آمده است كه نان شب هم ندارم . درد دل مرا به عدل درمانى كن و دشوار حال مرا به احسان آسان فرما ، و گرنه آهى از دل آتش گرفتهء خود چنان برآرم كه چهرهء سفيد روز از آن سياه كنم . بيت : فردا كه سر از كوه برآرد خورشيد * آيم به درت به دست منشور اميد گر درد مرا به عدل درمان نكنى * حقا كه كنم جامه سيه ديده سفيد پادشاه را از سخن پيرزال وقتى رقّتى پيدا آمد و آب در چشم مبارك آورد و او را لطفها فرمود و وزير را مثال داد كه آن ملك كه از دست او بشدست بخرد و به دو باز دهند و از خزينه صد دينار ركنى 33 به دو رسانند تا به وقت حاجت خويش صرف كند . و وزير آن مثال را امتثال نمود و آن ملك را به مبلغ خطير بخريد و به دو تسليم كرد و صد دينار ركنى به پير زال دادند . گفت من اين زر را چه كنم كه نشناسم و از دست [ 287 ] من دشوار خرج شود ؟ درمى چند سيم به من دهيد كه خرج آن بدانم . سلطان را خبر كردند گفت ده هزار درم به وى رسانند كه خرج آن بداند و هزار دينار ركنى به وى دهيد . وزير گفت او صد دينار نمىشناسد و از خرج آن عاجز مىآيد ، هزار دينار چه كند ؟ گفت تو تصرف مكن ، مردم را چشم و گوش بر كردار و گفتار ما باشد و ناقلان تاريخ بازگويند و باز نويسند . او بهقدر حاجت خويش خواست و ما به قدر همت خود فرموديم ، اگر او نمىدانست كه چه مىبايد خواست ما بدانيم كه چه مىبايد داد . و از اينجاست كه حكما گفتهاند كه هرگز مردم كامل كار ناقص نكند . در قهر و لطف مرد كامل آن باشد كه اگر زر دهد هزار دينار بخشد و اگر سياست كند هزار چوب فرمايد . حكايت در اول عهد سلطان معظم قطب الدنيا و الدين - انار اللّه برهانه - مردى از لور